شقایق
گاهي دست " خـــودم " را مي گيرم، مي برم هوا خوري! ميبيني؟ وقتي که نيستي هم جمعمان جمع است...!! سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟ چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟ خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی این آخرین پستم بود خداحافظ......... دیگر اشتها ندارم ... فقط ،باید یاد بگیرم اندکی حرف هایم را بخورم ... گاهی نیز ... بغضم را قورت بدهم ... از هرچه ترسیده ام ... سرم آمده است ... ؛ کاش ... ترسناک بودی ....
" تنــهايــي " هم که پا به پايم ميدود...

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
یک عمر عاشق پاییز شدم
فصل طلایی من ، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای من
در این کوچه باغ پاییزی ،اگر بی احساس هم باشی ، این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد برد
حالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلایی
از آسمان می بارد برگ ، بر روی زمین ریخته یک دریای برگ
دنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سال
آسمان طلایی است ، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییست
خورشید میدرخشد در لا به لای برگهای طلایی و میدرخشند درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیا
دلم میخواهد غرق شوم در دریای برگهایی که بر روی زمین ریخته،
در زیر این دریا ، به خواب میروم مثل یک رویا
خواب پاییزی من ،صدای خش خش برگها، چه عاشقانه است درد دل برگهای خشکیده با هم
دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشته ام بی پایان باشد، آنگاه که قرار است به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم ، تا تنها پاییز را ببینم ، دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که بر روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمیداند
ببین که پاییز چه فصل زیباییست ، کشیدن تصویر پاییز حتی در توان یک نقاش ماهر هم نیست .


| Design By: KHanOomi |






