تبليغاتX
شقایق


شقایق

عشق

7ojt0enf27ydg34715lz.jpg

اکنون زمانه ای است که ما در یک روز چند بار عاشق می شویم

اکنون زمانه ای است که عشق را فقط در ویترین مغازه های کتاب فروشی

میتوان دید

اکنون زمانه ای است که عشق را به بها میتوان خرید

زمانه ایی که ما در آن هستیم یادمانه تکرار ها - دروغ ها - بیوقایی ها و

شکستن هاست.

زمانه ای که تکرار عادت است - دروغ سنت است - بی وفایی قانون است و

 شکستن مکتب است.

در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم

جملات عاشقانه ی پوشالی را هی زیر لب تکرار می کنیم تا با ما باشد و

باور کند

سپس بعد از چند روز شمع و پروانه شدن و استفاده از آتش و خاموش

کردن آن، به آئین بی وفایی روی مِ آوریم و او را در هم می شکنیم و به او

می گوییم من عاشق تو نبودم و دلم پیش دیگری است

بهمین سادگــــــــی

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:6 توسط فریبا

یه روز بهم گفت: " می خوام باهات دوست بشم ... آخه می دونی من اینجا

خیلی تنهام " ...

بهش لبخند زدم و گفتم: " آره می دونم ... فکر خوبیه ... منم خیلی تنهام " ...

یه روز دیگه بهم گفت: " می خوام تا ابد باهات بمونم ... آخه می دونی

من اینجا خیلی تنهام‌ " ...

بهش لبخند زدم و گفتم: " آره میدونم ... فکر خوبیه ... منم خیلی تنهام " ...

یه روز دیگه بهم گفت‌:‌ " می خوام برم یه جای دور ... جایی که هیچ مزاحمی

نباشه ... وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا ... آخه میدونی

 من اینجا خیلی تنهام " ...

بهش لبخند زدم و گفتم: " آره میدونم ... فکر خوبیه ... منم خیلی تنهام " ...

یه روز توی نامه برام نوشت: " من اینجا یه دوست پیدا کردم ...

آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام " ...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:‌ "‌ آره می دونم ... فکر خوبیه ...

منم خیلی تنهام " ...

حالا دیگه اون تنها نیست ... و از این بابت خوشحالم ... و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم می کنه اینه که هنوز نمی دونه که من خیلی خیلی تنهام ...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 10:0 توسط فریبا

 

 ائینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم ائینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی. سالها دیر کرده است

در ائینه به خود نگاه می کنم

اه...عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت ائینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:53 توسط فریبا

 

مي دونيد تنها دردي که دارو نداره چيه ....اينه که دلت براي کسي

تنگ بشه

 و اون قبول نداشته باشه که تو دلتنگش میشی

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 9:25 توسط فریبا

  

6k0h9qvvmjt22nym0xo.jpg

عزیزی وقتی می رود، خیلی چیز ها فرق می کند، معنی خیلی چیز ها عوض می شود…

معنی بودن، معنی ماندن، معنی رفتن، معنی تنهایی…

عزیزی وقتی می رود…خیلی چیز ها را با خودش می برد.

صدایش… نگاهش… چشمانش…

دلتنگی های شبانه اش…خواستن ها و نخواستن هایش…

عزیزی وقتی می رود، تکه ای از تو را با خود می برد. برای همیشه…

اما او، با رفتنش،یادش را برایت می گذارد می ماند.

یاد صدایش… یاد نگاهش… یاد چشمانش…

همه ی این ها می مانند در قلب تو، توده ای می شوند سنگین که نامش را خاطره می گذارند…

عزیزی وقتی می رود، صدایش می کنی برگرد… صدایش می کنی برگرد خاطراتت را هم ببر… اما،

اما او رفته است… و خاطره ها می مانند… آن ها می مانند و جزئی از تو می شوند و سنگینت می کنند…

 
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 8:20 توسط فریبا

این مطلب را در وبلاگ دوست نازنینم (محمد) خوندم و خوشم اومد . 

که با کسب اجازه از ایشون خواستم اون رو در وبلاگ ام داشته باشم.

 مرسی محمد جان

6wz5vnvl9s0ebme9vagl.jpg

 وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش

صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر

به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را

 بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات

دهد.


سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را

شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.


بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی

پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود

که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی

داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه

پیشخوان ریخت.


داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم

خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.


داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!


دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط

معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟


داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.


چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول

 ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟


مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول

داری؟


دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه

 جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!


بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می

کنم معجزه برادرت پیش من باشد.


آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.


فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه

واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟


دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 8:24 توسط فریبا

e5xcfjyk7lqxgewxla.jpg

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:4 توسط فریبا

 

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛ غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... . روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود! آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني! غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟ غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم! پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست! عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد! آنها به خشکي رسيدند و پير مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمرد را هم نمي داند. از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است! عشــــق

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 15:10 توسط فریبا

  ai8qa0t5k0ikmu79nldu.jpg

عاشق و مجنونت شدم

نخونده مهمونت شدم

کلی پریشونت شدم

اما بازم نیومدی

آفتاب و بارونت شدم

اشکای غلطونت شدم

عطر گلابدونت شدم

اما بازم نیومدی

ماه تو ایونت شدم

خراب و ویرونت شدم

گل گلستونت شدم

اما بازم نیومدی

لبای خندونت شدم

نزدیکتر از جونت شدم

رگت شدم، خونت شدم

اما بازم نیومدی

خادم و دربونت شدم

اسیر و زندونت شدم

یه جوری مدیونت شدم

اما بازم نیومدی

تو سختی آسونت شدم

تو دردها درمونت شدم

ناجی پنهونت شدم

اما بازم نیومدی

شعرای ارزونت شدم

عمری غزل خونت شدم

تسلیم قانونت شدم

اما بازم نیومدی

کشته ی مژگونت شدم

هلاک چشمونت شدم

رفتم و قربونت شدم

اما بازم نیومدی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 8:3 توسط فریبا

w81dufchx7sc2oclvo0x.jpg

کاش کسی تو دل آدم پا نمیذاشت

یا اگه پا میذاشت

 آدمو تنها نمیذاشت

یا اگه تنها میذاشت

رد پاشو تو دل آدم جا نمیذاشت . . .

s8e0uuu7onjevcovdpqw.jpg

 

كاش در محبت شك نبود

تك سوار مهرباني تك نبود

كاش در قابي كه بر جان و دل است

وا‍‍‍‍‍زه تلخ جدايي حك نبود . . .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:4 توسط فریبا


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت